|
تو خوشگل ترین و مامانی ترین دختر دنیا هستی. با نمک ترین و دوست داشتنی ترین. و من به داشتنت افتخار می کنم. می دونم که وقتی بیایی باعث افتخار همه ی ما می شی. مخصوصا من و بابا و بابایی. فقط نمی دونم کی می خوای ناز کردن را کنار بذاری و بیایی. یادت باشه در هر شرایطی دوستت دارم و نمی تونم ناراحتیتو ببینم. پس همیشه شاد باش و امیدوار.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 8:48 توسط مادر |
سلام عزیزکم. امروز پیش خودم حست کردم. نمی دونم واقعا اینجایی یا نه. نمی دونم بالاخره می خوای بیایی یا اینکه داری ناز می کنی. اما من دارم حست می کنم. حتما می پرسی چطوری؟ خوب می دونی چیه؟ من یه زنم و می تونم بفهمم وقتی یه چیزی تغییر می کنه چطوری می شه. این یه حسه. فقط یه حس که ممکنه یه دفعه اونقدر زیاد بشه که تمام دنیامو پر کنه. مثل الان که داری در من جاری می شی. هنوز نمی دونم چی باید صدات کنم. نمی دونم چطور می شه. نمی دونم چطور باید اومدنت را جشن بگیرم. اما می خوام بدونی که واقعا واسه اومدنت به روزهام لحظه شماری می کنم. فردا می خوام برم دکتر. خدا کنه بگه تو داری می ایی. اگه اینطور باشه فردا شب شیرینی می گیرم و واسه بابا می برم. بابایی همون بابابزرگت هست. بابای من. می دونم اونم دلش می خواد تو بیایی. امیدوارم فردا شب شیرینی را بدم دستش و بگم بابا دختر کوچولوم داره می اد تا بشه اولین نوه ات.
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 17:28 توسط مادر |
سلام دخترک گلم. از امروز حرفام را واست اینجا ثبت می کنم تا بدونی چقدر قبل از آمدنت منتظرت بودم. تا بدونی چقدر دوستت دارم و تا بدونی چقدر اروزی حضورت را توی خونه ی گرممون دارم. من و پدرت بی صبرانه واسه اومدنت لحظه شماری می کنیم. اما اول باید خودمونو آماده کنیم. می دونی چیه؟ مامانی یه کم باید وزن کم کنه تا تو راحت تر پا به دنیا بذاری. الان ۲ هفته هست که رژیم گرفته و داره خودشو آماده می کنه. گاهی پدرت می گه تو پسر می شی. اما من می دونم تو دختری و واسه مامانی می شی همدم و مونس. می دونی چقدر دلم می خواد مامان صدام کنی؟ واسه آمدنت لحظه شماری می کنم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 15:43 توسط مادر |
|
| ||||||